ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
400
قصص الانبياء ( فارسى )
قصهء نود و چهارم اصحاب الفيل در قصّه چنين آمده است كه بازرگانان مكّه بشام رفته بودند چون با [ ز ] گشتند به دو منزل فرود آمدند ، دو تن ازيشان بازگشتند و كليسايى بود در آن شهر از آن ملك ، آن را بسوختند ، و بيرون آمدند . آن ملك خبر يافت . غمناك شد . سوگند خورد كه من بروم و خانهاشان خراب كنم ، و بيت المعمور را ويران كنم . و بعضى گويند خود آتش افتاد و آن كليسا را بسوخت و ايشان چنان گمان بردند كه مكيان بسوختند . پس ملك سپاهى عظيم جمع كرد و او را سپاهسالارى بود لازايد « 1 » نام همه لشكر به دو سپرد و نام آن ملك صينعه « 1 » بود و بروايت ديگر اصلحه « 1 » و گفتهاند ابو مكسوم « 2 » و گويند ابرهة بن الصاح و گويند ابرهة ابن الاسمر « 2 » . آنگاه آن سپاهسالار بيامد و بنزديك مكه فرود آمد اهل مكه از آمدن ايشان خبر نداشتند ، و اشتران عبد المطلب بيرون . ايشان اشتران را ببردند . عبد المطلب را از آن حال خبر كردند . چون بشنيد برخاست و بلشكرگاه آمد و گفت اشتران مرا چرا برديد ، و شما را از اين آمدن مقصود چيست ؟ اشتران مرا باز دهيد ايشان گفتند ترا چه فايده بود ] b 491 [ كه امروز باز دهيم و فردا بستانيم كه ما بدان آمدهايم كه خانهء كعبه را ويران كنيم و مكه را نيز خراب كنيم و شما را برده كنيم . عبد المطلب گفت اشتران مرا به من باز دهيد ، خانه را نگاهدارندهء قويست اگر خواهد نگاه دارد . ايشان اشتران او را باز دادند . و نيز كه او را با ايشان دوستى بود . چون بازمىگشت نورى از پيشانى او بر خانهء كعبه افتاد ، چنان كه عبد المطلب
--> ( 1 ) - اين اسامى در كتب معتبره نيست . تفصيل را رجوع شود به ( السيرة النبوية ) جلد اول صفحهء ( 64 - 43 ) ( 2 ) - ابو يكسوم - ابرهة بن الصباح - ابرهة بن الاشرم . ( السيرة النبوية )